رفیقی که غایب شد ای نیکنام / دو چیز است ازو بر رفیقان حرام
یکی آنکه مالش به باطل خورند / دوم آنکه نامش به زشتی برند
هر آن کو بَرَد نامِ مردم به عار / تو چشم نکوگویی از وی مدار
که اندر قفای تو گوید همان / که پیش تو گفت از پسِ مردمان
کسی پیش من در جهان عاقل است / که مشغول خود، وز جهان غافل است
( بوستان سعدی )
قتلِ این خسته به شمشیرِ تو تقدیر نبود / ورنه هیچ از دلِ بیرحمِ تو تقصیر نبود
آیتی بود عذاب، اندُهِ حافظ بی تو / که برِ هیچ کسش حاجتِ تفسیر نبود
( غزلیّات حافظ )
در بیت دوم : یعنی آنچنان غم و اندوه در من آشکار بود که مانند آیۀ محکم، از تفسیر بینیاز بود
خلاف طریقت بوَد کاولیا / تمنّا کنند از خدا جز خدا
گر از دوست، چشمت بر احسانِ اوست / تو در بندِ خویشی، نه در بندِ دوست
تو را تا دهن باشد از حرص باز / نیاید به گوش دل از غیب باز
حقیقت، سَراییست آراسته / هوا و هوس، گرد برخاسته
نبینی که جایی که برخاست گَرد / نبیند نظر، گرچه بیناست مرد ؟
( بوستان سعدی )
چرا اهل معنا بدین نگروند / که ابدال در آب و آتش روند ؟
نه طفلی کز آتش ندارد خبر / نگه داردش مادر مهرور ؟
پس آنان که در وجد مستغرقند / شب و روز در عین حفظ حقند
نگه دارد از تاب آتش خلیل / چو تابوت موسی ز غرقاب نیل
چو کودک به دست شناور برست / نترسد، وگر دجله پهناور است
( بوستان سعدی )